قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱

بی انتهایی زمان

 

در خستگی روحم به تو می رسم

در شبی که بی من نیستی

نیلوفر وار در من می پیچی

و من چونان تشنه ای در تو غرق می شوم

و لبانم در عطشناکی عشق؛ چونان کویر تفتیده ای ست

در شبنم واژه گان لبان تو

شب تا بی انتهایی زمان امتداد می یابد

ومن و تو تا بی انتهایی خواستن  یگانه می شویم

آنگاه که تو سکوت را با سر انگشتانت بر پوستم می شکنی

من چونان فریادی در درون خود منفجر می شوم

آه ای نامیرا ترین لحظات

آه ای بی گفتگو در پس تکلم

مرا به چشمان آسمانیت بسپار

تا آن هنگام که   ابری از وجوت بر من سایه افکند

و بعد این تن خسته در آغوش تو

تا صبح خواب سبزه زاران را خواهد دید

و پس آنگاه

 صبح بر تن خسته من وتو خواهد تابید

 

                     

 

 




کلمات کلیدی :نامیرا و کلمات کلیدی :صبح