قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠

 

چشمانم را می گشایم و تو نیستی

باران که آمد تو رفتی

و من ماندم و چشمانی که می گریست

تمام شب به پنجره خیره بودم

و تنها مه در آنسوی پرچین انتظارم را می کشید

باران ،جنگل ،دریا

واژگان آشنای ما بودند

وخیالمان به وسعت آلاچیقی بود که در میان جنگل بود

و استکانی چای

وگاهی سیگاری که بیهوده در میان انگشتانم دود می شد

تنها یاران همیشگی ما بودند.

شب مفهوم یکی بودن من و تو بود

و صبح خلسه خوشی شب در وجودمان جاری بود

حالا ساعتهاست که باران می بارد

ورد پای تو انگار سالهاست از جاده محو شده است

اما رد خاطراتت در قلبم با هیچ بارانی شستشو نخواهد شد

 




کلمات کلیدی :آلاچیق تنهائیمان و کلمات کلیدی :استکانی چای و کلمات کلیدی :خلسه خوشی شب