قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧

 

 

نیچه گفته است که اگر مردی تمام وجود خود را به عشق بدهد، در

مرد بودنش شک کنید

آیا این سخن بدان معناست که فقط زنان می توانند با تمام وجود عاشق

 باشند؟ آیا عشق اگر تمام وجود کسی را دربرنگیرد می‌توان هنوز آن

 را عشق نامید؟ چگونه است که مردان فقط بخشی از وجود خود را به

 عشق می‌سپارند و زنان تمام آن را؟ چگونه است که مردان به سرعت

 دل برمی کنند و زنان به سختی و درنگ؟ آیا احساسی که مردان به

زنان دارند به راستی عشق است؟ آیا اصولا بین مفهومی که مد نظر

 زنان است با مفهوم مردانه‌ی آن نسبتی واقعی برقرار است؟

ویتگنشتاین از سوتفاهم زبانی میان آدمیان سخن می گوید و حتی تا

 آنجا پیش می رود که می‌گوید معلوم نیست که آنچه همگان سبز می

نامند، همگان یکسان ببینند! این فقط قرارداد است که همه پذیرفته اند

رنگ آسمان آبی است و دیگر هیچ راهی نداریم بدانیم آیا آن آبی که من

می بینم همان است که تو می بینی!

شاید همین سوتفاهم در مقوله‌ی عشق نیز اتفاق افتاده باشد.  زنان چیزی را عشق می نامند که در ارض وجودشان زلزله ای شگفت و رستاخیزگون می‌آفریند و در برابر عشق که به راستی برای آنان « اذا زلزلت الارض زلزالها» ست،آنان به آسانی « و اخرجت الارض اثقالها » می شوند! و هیچ چیز برای دفاع از خود باقی نمی گذارند. وجودی می شوند بی حصار، بی دفاع، پذیرا، باز، زنانه و وسیع. و حتما یادتان هست که هروجود بی حصاری لزوما بی دفاع هم خواهد شد و آنکه حصار روح را برمی دارد هم به دوست و هم به دشمن اجازه‌ی ورود می دهد.

آنان در ارتباطات عاشقانه آسیب پذیرتر از مردانند زیرا که بیشتر از آنان حصار خویش را برمی‌دارند تا با معشوق یکسان شوند زیرا که آنان بیشتر از مردان می پذیرندکه هیچکس باشند تا بتوانند عین محبوب باشند.

در مقایسه با مردان، زنان بیشتری هستند که در لحظاتی ناب از معاشقه حس می‌کنند که با معشوق یکی هستند و تن معشوق، تن خود ایشان است و خود را از دیگری باز نمی‌شناسند.

شاید از راه مقایسه بتوانیم به ادراک مطلب بالا و تفاوتهای احساسات عاشقانه‌ی مردانه و زنانه دست یابیم. نزدیک ترین حس انسانی به عشق «ایمان» است و ایمانداران برآن‌اند که «اگر ایمان همه چیز انسان نباشد هیچ چیز او نیست» و همین نظر را عموما زنان درباره‌ی عشق دارند «اگر عشق همه چیز انسان نباشد هیچ چیز او نیست».

سپردن فقط بخشی از وجود به عشق به این می ماند که عشق را تنها یکی از ابزار زیستن فرض کنیم و نه نفس زیستن. گویی که عشق کلاهی است که هرگاه سردمان شد برسر می گذاریم و هرگاه گرممان شد برش می داریم! بدین ترتیب عشق هم مانند یکی از هزاران احساس بی خطر بشری می‌شود و دیگر هیچ‌یک از شعرهایی که برای آن سروده‌‌اند معنا نخواهد داشت و اینهمه با آن مقابله نخواهد شد و از آن وحشت نخواهند کرد! عشق هم مانند دلسوزی، مانند شادی، مانند دلتنگی فقط تکه ای از زندگی می‌شود. تکه ای که می شود نباشد. تکه‌ای که زندگی بدون آن هنوز زندگی است. آن وقت دیگر جنونی نخواهد ماند که عاقلان از آن بترسند و عشق هم مانند هر حس دیگر پیش بینی پذیر و سربه راه و عاقل خواهد شد.

اما عشق (حداقل آنگونه که زنان می‌بینند) فقط یکی از هزاران احساسات بشری نیست. عشق همان نیرویی است که مادران را وامی دارد که برای فرزند خود از تن خویش، از جان خویش و حتی از




کلمات کلیدی :نیچه و کلمات کلیدی :ویتگنشتاین