قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤

این نوشته را از وبلاگ شمیم یاس به نشانیhttp://www.abofazel-1385.blogfa.com  برداشتم

کوهنوردی تنها در روزی برفی به قله زد تا فتحش کند.شب شد و ناگهان در تاریکی سُر خورد و داشت به سمت پایین سقوط می کرد که طناب به دور کمرش پیچید و بین آسمان و زمین معلق ماند

در تا ریکی فریاد زد : خدایا کمکم کن

 صدایی گفت : از من چه می خواهی؟

پاسخ داد : نجاتم بده

صدا گفت : باور داری که می توانم نجاتت دهم؟

پاسخ داد : البته که باور دارم.ایمان و اعتقاد دارم

صدا گفت : طناب را پاره کن ، من مراقبت هستم !!ا

تاریک بود و هیچ چیز دیده نمی شد

کوهنورد با خود اندیشید و زیر لب گفت : بهتر است طناب را محکم و دودستی بگیرم تا صبح شود.این مطمئن تر است

 روز بعد اهالی آن منطقه آن کوهنورد را یافتند در حالیکه از سرما یخ  زده و مرده بود. طنابی به دور کمرش پیچیده شده بود و تنها یک  متر تا زمین فاصله داشت