قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥

تو بانوی من

و تنها عشقم

حالا چه فرقی می کند

که دیگران بدانند یا ندانند

همین که دیوارهای ذهنم

و اطاقم پرِ عکس های توست کافی ست

تو عشق منی

حتی اگر در کنارم نباشی

و یا حتی به فکرم نباشی

همین که در فکرم

و در رویایم حاضری ، کافی ست

من هر شب

به جنونِ موهای تو

خودم را دار می زنم

و صبح چونان حلاج

در چشمانم

جنون دوست داشتند سبز می شود

من هر شب

تو را می بوسم

همان لبهایی

که ردش در فنجان مانده است

و هر شب با پیراهن تو

تا صبح

می خوابم

بوی تنت که باشد

کافی ست

تا مردی چون من

تا صبح هی خیال پروانه ببیند

و

رقص باد

در موهایت را به خیالش نقش بکشد

من عاشق توام

و فرقی نمی کند

که فردا در روزنامه ها بنویسند

مردی در تبِ زنی

زاده شد

یا

مُرد

21 شهریور 1392