قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧

من زنی می شناسم
کنار دریا می نشیند
و برای ماهیان دریا قصه تنهایی ماه را می گوید
همو که
سرخی و عطر لبش
از شرم گل سرخ بیشتر
و از عطر اقاقی کوچه ی تنهائیش
فزون تر است

من زنی را می شناسم
که عشق را به سینه اش سنجاق کرده است
و عطر موهایش
تا آنسوی بی انتهایی خدا می رسد
همو که
وقتی می خندد
تمام نسترنها
به احترامش سکوت می کنند

من زنی را می شناسم
که چشمانش
آرامش دریا
دستانش سخاوت باران
و تنش
بستر آرزوهای بهشتی است
همو که
صدایش
لالایی های کودکی را بیاد می آورد
و آغوشش
گرمای تبدار ظهر عاشقانه تابستان را نوید می دهد

من زنی را می شناسم
که بوسه هایش
طراوت بهار
و
عاشقانه های پائیز را به یاد می آورد
همو که سالهاست
در ذهن من هر روزوهر روز
دوباره و دوباره زاده می شود

11 شهریور 1392