قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱

تنها تو راز مرا می فهمی

ای حرمت بی ادعا

تنها تو می فهمی این غصه ها را

وقتی بغض در گلویم می شکند

بانو

هر شب خیره به تو می خوابم

و صبح

با نگاه تو به خورشید سلام می دهم

تو،بانو آرزو

تو، صمیمیت جاری در ذهن خسته ام

و تو ای شفافت عشق

بانو

آسمانیم باتو

و بی تو

زمینی تنها

بانو

خوابهایم تصویر شفاف تو در کوچه های معصومیت کودکی ست

و زندگیم

جاری در دستان پر سخاوت توست

بانو

این کوچه هم روزی به پایان می رسد

و آن پروانه

و یا تنها گل سرخی که در دستان گل فروش خیابان است

ویا چه می دانم

رودی که جاری ست

وعمرم

اما عشق

و

معصویت بی تکلف تو

جاری ست

تا ته دنیا

تا آنسوی خیال من تو

بانو

عاشقانه می پرستمت

چونان کودکی ، مادرش را

و چونان مجنونی ،لیلیش را

بانو

بار دگر که باز گردم به دنیایت

تمام عالم را از تصویرت پر خواهم کرد

و در تمام کوهها نقش را حک خواهم کرد

چرا جاودانگی را از تو آموختم