قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳

بانو

 


این تنهایی را باید بدور بیاندازم

این آشفتگی آسمان ذهنم را

و یا چه می دانم این بی تابی دل خسته ام را

بانو

واژگانم تاب اشکهایم را ندارد

و قلبم اسیری این هم بی تابی را

وقتی ،تنها تو را به نگاه بارانی بدرقه می کند

بانو

همین حوالی قلبم که در آن کوچه جا گذاشتم

شمعی را روشن می کنم

و برای تمام درختان باغ بی حصار زنانگی دعا می کنم

وبعد

امن یجیب اشکهایم را

بدرقه می کنم تا هم نفس باد

تا بی تابی بید مجنون

تا تشنگی مرغ حق

تا ته خط عاشقی

بانو

باور کن وقتی می گویم دوستت دارم

 

قلبم از تکرار واژگانش حظ می کند

تا می گویم دوستت دارم

دستم در تب دستان تو می سوزد

وقتی می گویم دوستت دارم بغض راه را به اشک نشان می

دهد

بانو

باور کن ،دوستت دارم

آنقدر که تمام این حوالی هم می دانند

که مردی

آنسوی دروغ

آنسوی شک

آنسوی نگاه شهوانی آدمیان

بانویی را دوست دارد