قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩

پنجره را که باز می کنم

اطاق از عطر تو پر می شود

انگار همین حوالی ذهن منی

انگار ته آن ساحل

آنجا که مرز بین خیال و رویاست

تو کنار ساحلی

رد پایت

چشمانم را خیره بسوی تو می کند

ردی که بی رد پای من است

وچشمانم که تهی از پیکر توست

اطاق عطر تن تو را می گیرد

وقتی نامت را زمزمه می کنم

ولی تنم در تب بی توبودن می سوزد

من

کوچه های این دیار را

به یاد تو سالهاست

که یک به یک

هجی کرده ام

و رد تمام کوچ پرستو ها را

از آسمان ذهنم پاک کرده ام

مبادا که با رد کوچ تو

اشتباه کنم

ای پرنده عاشق

ای آسمانی ترین سرود

باز این زمینی

چشم به سوی افق کوچیدن تو دوخته است

تا شاید

نسیم

بوی تو را

از آن سوی آسمان برایم به ارمغان بیاورد

و تا آن روز

این پنجره باز است