قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤

بانو

این زندانی عاشق را

به تیر غضبت

محاکمه مکن

من ،معصوم ترین زندانی عالمم

چرا که جرمم

 عاشق شدن به چشمانی بود که طروات باران را داشت

ومن

همان کویر تشنه بودم

عاشق که شدم

زندانی ابدی چشمانت شدم

حالا من عاشق زندانبانم بودم

به همین سادگی

آنقدر خط به دیوار ذهنم کشیده ام

که داستان تمامشان را می دانم

اولین خط

دیدار توبود

دوگیس بافته،شاخه گل شب بو در دست

و چشمانی که می خندید

چه کنم بانو

من فقط چشمانت را به یاد می آورم

ولی این خط مانده به آخرین خط

حکایت ناسروده ای ست

حکایت غضب در کلام

و شهد در نگاه است

ومن مست از شهد نگاهت

درد شلاق کلامت را به جان خریدم

و هیچ نگفتم

و گریستم

در خلوت خود

حالا این خط های دیوار ذهن زندانی تو

شکل نردبانی ست

که مرا به تو نزدیک می کند

به تویی

که نگهبان معصوم ترین زندانی عاشق عالمی

یادت بماند بانو