قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳

برای بانوی همیشه مهربانم

 

 من از مرگ نمی هراسم

 

من از مرگ نمی هراسم

این را خوب می دانی بانو

نه از مرگ و نه از رها شدن از این تن

من از بی تو بودن می ترسم بانو

تو که نباشی ،مرگ همین حوالی ست

تو که نباشی ،چه کسی این تن خسته را نوازش می کند

حالا گیرم مرگ هم آمد

تو که نباشی مرگ قاصد خوشی ست برای لحظات تنهایم

من ، این وا نهاده در خیل آدمیان شهوت زده

من ،من تنها در میان خیل تن ها

به مرگ نمی اندیشم ،وقتی دستانت سایه بان سر تب دار من است

به مرگ نمی اندیشم

 

وقتی تو،با نگاهت حلاوت باران را به من می بخشی

 

بانو

ساده بگویمت ، این دلتنگی نه بهانه توست،که برای توست

این آشفتگی برای موهای رهای توست

که جانم را به بند کشیده است

بانو

 ای تعبیر خوابهای تمام سالهایم

بانو

ای حکایت عاشقانه ی دیدار پروانه ها در یک صبح بهاری

بانو

ای آمده در نگاه منتظرم

 

من به مرگ نمی اندیشم

 

حتی اگر در جانم لانه کرده باشد

 

به تو می اندیشم

به تو ای تبسم آشنای همیشگی

به تو ای لمس مهربانی و تکلم بی قراری در یک بغض نگران

و خوب می دانم

اگر چه مرگ آشناست

اما

در آغوش تو ،حلاوتی دیگر دارد ملاقاتش

 

 

 




کلمات کلیدی :از مرگ نمی هراسم و کلمات کلیدی :مرگ و کلمات کلیدی :بانو