قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید


دخترک دست پدرش را گرفت و عروسک را نشان داد و به چشمان پدر زل زد

اما پدر خیره به ویترین بود

دخترک با زبانی کودکانه   گفت:بابایی همونی که  گفتم، می بینی

پدر عینکش را برداشت و با چشمخانه تهی اش فقط زل زد به

ویترین مغازه و گفت:قشنگه برات می خرم

ودخترک خوشحال زودتر ازاو وارد مغازه شد