قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥

تو بانوی من

و تنها عشقم

حالا چه فرقی می کند

که دیگران بدانند یا ندانند

همین که دیوارهای ذهنم

و اطاقم پرِ عکس های توست کافی ست

تو عشق منی

حتی اگر در کنارم نباشی

و یا حتی به فکرم نباشی

همین که در فکرم

و در رویایم حاضری ، کافی ست

من هر شب

به جنونِ موهای تو

خودم را دار می زنم

و صبح چونان حلاج

در چشمانم

جنون دوست داشتند سبز می شود

من هر شب

تو را می بوسم

همان لبهایی

که ردش در فنجان مانده است

و هر شب با پیراهن تو

تا صبح

می خوابم

بوی تنت که باشد

کافی ست

تا مردی چون من

تا صبح هی خیال پروانه ببیند

و

رقص باد

در موهایت را به خیالش نقش بکشد

من عاشق توام

و فرقی نمی کند

که فردا در روزنامه ها بنویسند

مردی در تبِ زنی

زاده شد

یا

مُرد

21 شهریور 1392

 

 








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱

گاهی برای خودم دلم تنگ می شود

برای خودم که نه، برای دلم تنگ می شود

برای دلی که ساده بود ورویایی

برای سادگی دلم ، دلم تنگ می شود

دلی که هرروز گریه کرد و شکست

برای شکسته های دلم ، دلم تنگ می شود

دلی که خیره به راه آمدنت بود ولی

نیامدی، برای نیامدنت ، دلم تنگ می شود

به وعده های دروغین تو دلم خوش بود

دریغ، به دروغ های تو،دلم تنگ می شود

تمام روزها را دلم به حسرت طی کرد

برای حسرت تو بعد من ، دلم تنگ می شود

میان کوچه غمگین نشسته ای می دانم

برای بوسه های من دلت تنگ می شود

 

20 مرداد 1392

 

 

 

 

 








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧

من زنی می شناسم
کنار دریا می نشیند
و برای ماهیان دریا قصه تنهایی ماه را می گوید
همو که
سرخی و عطر لبش
از شرم گل سرخ بیشتر
و از عطر اقاقی کوچه ی تنهائیش
فزون تر است

من زنی را می شناسم
که عشق را به سینه اش سنجاق کرده است
و عطر موهایش
تا آنسوی بی انتهایی خدا می رسد
همو که
وقتی می خندد
تمام نسترنها
به احترامش سکوت می کنند

من زنی را می شناسم
که چشمانش
آرامش دریا
دستانش سخاوت باران
و تنش
بستر آرزوهای بهشتی است
همو که
صدایش
لالایی های کودکی را بیاد می آورد
و آغوشش
گرمای تبدار ظهر عاشقانه تابستان را نوید می دهد

من زنی را می شناسم
که بوسه هایش
طراوت بهار
و
عاشقانه های پائیز را به یاد می آورد
همو که سالهاست
در ذهن من هر روزوهر روز
دوباره و دوباره زاده می شود

11 شهریور 1392







 

نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۱

یک روز می آیی که پیر شده ام

 

گرفتار نفرین زمین شده ام

 

در خاکستر عشق های هرجایی

 

مهره ای سوخته از قدیم شده ام

 

این کوچه ها سالهاست که تاریکند

 

من غریب کوچه های بی شکیب شده ام

 

در خروش رجاله های رنگارنگ

 

عاقیت به خنجر دوست شهید شده ام

 

بعد سالها دوباره می آیی

 

لیک من ، گردی از سوار بی رقیب شده ام

 

می نشینی به روی خاک و می بینی

 

نامی میان نامهای نستعلیق شده ام

 

بعد ،تو مدام خواهی گفت

 

آشنای من ببین ،غریب شده ام

 

10 شهریور 1392