قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥

من که گناهی نداشتم

میان تو و دل خویش

تو را سزاوار عاشقی یافتم

به لبخندی بود

یا صدایی ورای مکانی دور

هر چه بود

من عاشق شده بودم

حالا شبها را ستاره می چیدم

و روز در باغ ملکوت

هم آوای ملکوتیان بودم

به شراب چشمانت مست

و به بوسه هایت غرق خیال پروانه می شدم

انگار هر روز در من

کودکی زاده می شد

و یا

به نسیم بهار

هرروز

شاخه های عشق در من جوانه می زد

حالا دیگر تو

تویی که آن سوی مکانی دور

غنوده بودی

برایم آشناترین آشناها بودی

ومن

هر روز در تو پیدا می شدم

در نام تو

صدای تو

بوی تو

و نگاه تو

و تن تو

و غرق می شدم

در تن تو

که شاعرانه ترین انحنای عالم را

در آغوشم

پر می کرد

من نه روئین تن بودم

نه مردی از جنس فولاد

نه ید بیضا داشتم

نه عصای موسی

من مردی عاشق بودم

که خیالم را به خیالت گره زده بودم

و صداقت را

به درفش آرزوهایم سنجاق کرده بودم

و تو را

به آوایی خوش

هر صبح و شام

صدا می کردم

تویی

که مرا عاشق ترین

مرد این دیار نامیدی

در دیاری که عشق

در بستری تا صبح نمی پائید

ودروغ

خریداری بیش از صداقت داشت

وخیانت

فکر هر صبح و شام مردمانش بود

اما من

دل را به گیسوی تو خوش کرده بودم

گیسوانی

با بویی از هم آغوشی نسترن و اقاقی

 








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

بیا و آرامم کن بانو

 

قسم می خورم بهار که بیاید

 

تمام باغ را آئینه بکارم

 

و خورشید را

 

مهمان قدمهایت کنم

 

بیا و آرامم کن بانو

 

در این هیاهو گم شده ام

 

هیاهوی بی تو بودن

 

و غربت مدام دلم

 

در میان آدمیانی که دروغ

 

ذکر هر روزشان

 

و تظاهر

 

بازار گرمیشان است

 

بیا و آرامم کن بانو

 

دیگر لبخند را فراموش کرده ام

 

و شکلها

 

که ترسناکند

 

می ترسانند مرا

 

و باغ

 

که بی تو همیشه زمستان است

 









نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦


هنوز که هنوز است

من تقویمم را

زمانم را

رویایم را

و خودم را 

به سرزمین تو میزان می کنم

تو که نباشی

من

بی سرزمین ترین آدم روی زمینم
.
.
.
29.12.2012

Top of Form

 








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦

شازده کوچولو از گل سرخ پرسید: آدمها کجان؟
و گل گفت: باد به اینور و آنورشان می برد!
این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده!


شازده کوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپری








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦


باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی...
و سال‌هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیر آمدن!

چارلز بوکفسکی