قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱

تنها تو راز مرا می فهمی

ای حرمت بی ادعا

تنها تو می فهمی این غصه ها را

وقتی بغض در گلویم می شکند

بانو

هر شب خیره به تو می خوابم

و صبح

با نگاه تو به خورشید سلام می دهم

تو،بانو آرزو

تو، صمیمیت جاری در ذهن خسته ام

و تو ای شفافت عشق

بانو

آسمانیم باتو

و بی تو

زمینی تنها

بانو

خوابهایم تصویر شفاف تو در کوچه های معصومیت کودکی ست

و زندگیم

جاری در دستان پر سخاوت توست

بانو

این کوچه هم روزی به پایان می رسد

و آن پروانه

و یا تنها گل سرخی که در دستان گل فروش خیابان است

ویا چه می دانم

رودی که جاری ست

وعمرم

اما عشق

و

معصویت بی تکلف تو

جاری ست

تا ته دنیا

تا آنسوی خیال من تو

بانو

عاشقانه می پرستمت

چونان کودکی ، مادرش را

و چونان مجنونی ،لیلیش را

بانو

بار دگر که باز گردم به دنیایت

تمام عالم را از تصویرت پر خواهم کرد

و در تمام کوهها نقش را حک خواهم کرد

چرا جاودانگی را از تو آموختم








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸

من مرگ را به سخره  گرفته ام و مرگ نیزمرا


انگار گلا دیاتور شده ام

ضربه آخر را کی می زند  مرگ

من زجر می کشم وتو می خند ی

و وزیرت را حرکت می دهی

آری بزرگان اینگونه شطر نج بازی می کند

و من می دانم مات تو خواهم شد روزی

اما در آن روز خواهم خندید

چرا که سالهاست به مرگ می خندم

چون دوباره  به دنیا باز خواهم گشت و شطرنجی دیگر را آغاز خواهم کرد     








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥

 

بانو
مهر ماه مهربانی است
ماه پیوند
ماه عشق
مهر هنوزبه نیمه نرسیده بود که رسیدیم
 
 روزی چونان امروز
به نیمه نرسیده بود که عاشقانه رسیدیم به خلوت دلهایمان
یادت می آید
هنوز غروب نشده بود
و هنوز دستهایمان در دست هم بود
و خیابان که بی تاب دیدار من و تو بود
یادت می آید
انگار دزدانه نگاه می کردیم حریم خلوت نا مشکوف یکدیگر را
انگار حجم تنهای بی قرارمان در سیلان بی تابی غوطه ور بود
و هنوز مهر به نیمه نرسیده بود
که مهربانانه به هم دل دادیم
یادت می آید
و من
بی تاب تو
و تو بی تاب من
یادت می آید
بانو
بانو
ای محبت سرشار
ای آرامش ناسروده
ای تکامل عشق در وادی حیرانی
من
به مهر
به روز بی غروب
به عهد
و به تلاطم نگاه تو مبتلا شدم
در مهر ماه
ودر روزی که به نیمه مهر مانده بود اندکی
پس
این مبتلا را
به کلامی
و نگاهی
وام دار همیشگی خود کن
یادت بماند







نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳

بانو

 


این تنهایی را باید بدور بیاندازم

این آشفتگی آسمان ذهنم را

و یا چه می دانم این بی تابی دل خسته ام را

بانو

واژگانم تاب اشکهایم را ندارد

و قلبم اسیری این هم بی تابی را

وقتی ،تنها تو را به نگاه بارانی بدرقه می کند

بانو

همین حوالی قلبم که در آن کوچه جا گذاشتم

شمعی را روشن می کنم

و برای تمام درختان باغ بی حصار زنانگی دعا می کنم

وبعد

امن یجیب اشکهایم را

بدرقه می کنم تا هم نفس باد

تا بی تابی بید مجنون

تا تشنگی مرغ حق

تا ته خط عاشقی

بانو

باور کن وقتی می گویم دوستت دارم

 

قلبم از تکرار واژگانش حظ می کند

تا می گویم دوستت دارم

دستم در تب دستان تو می سوزد

وقتی می گویم دوستت دارم بغض راه را به اشک نشان می

دهد

بانو

باور کن ،دوستت دارم

آنقدر که تمام این حوالی هم می دانند

که مردی

آنسوی دروغ

آنسوی شک

آنسوی نگاه شهوانی آدمیان

بانویی را دوست دارد