قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤

بانو

این زندانی عاشق را

به تیر غضبت

محاکمه مکن

من ،معصوم ترین زندانی عالمم

چرا که جرمم

 عاشق شدن به چشمانی بود که طروات باران را داشت

ومن

همان کویر تشنه بودم

عاشق که شدم

زندانی ابدی چشمانت شدم

حالا من عاشق زندانبانم بودم

به همین سادگی

آنقدر خط به دیوار ذهنم کشیده ام

که داستان تمامشان را می دانم

اولین خط

دیدار توبود

دوگیس بافته،شاخه گل شب بو در دست

و چشمانی که می خندید

چه کنم بانو

من فقط چشمانت را به یاد می آورم

ولی این خط مانده به آخرین خط

حکایت ناسروده ای ست

حکایت غضب در کلام

و شهد در نگاه است

ومن مست از شهد نگاهت

درد شلاق کلامت را به جان خریدم

و هیچ نگفتم

و گریستم

در خلوت خود

حالا این خط های دیوار ذهن زندانی تو

شکل نردبانی ست

که مرا به تو نزدیک می کند

به تویی

که نگهبان معصوم ترین زندانی عاشق عالمی

یادت بماند بانو








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢

میدانی این بغض رهایم نمی کند

 

حتی آن گلدان شمعدانی

 

و یا همین شب بو ها هم می دانند

 

که باغچه هرم قدم های تو را کم دارد

 

دیروز تمام خاطرات را به آب سپردم

 

و راهی شدم

 

تا ته باغی که رویا تورا به خواب می بیند

 

چیزی نبود جز مشتی اشک

 

که به پای کوچه ریخته شده بود

 

بانو

 

غریب که می شوم

 

یا اگر بغض همدم گلویم می شود

 

تورا

 

تنها تورا

 

واگویه می کنم

 

وبی باران

 

وبی اشک

 

وبی ردی از لمس دستان تو

 

به دیوار باغ افسون زده ی چشمانت

 

تکیه می دهم

 

دیروز تمام باغ چراغان چشمان رویایی تو بود بانو

 

وبعد تمام شمعدانی ها

 

و شب بوها

 

وگلهایی که سالهاست نامشان را از یاد برده ام

 

یک لحظه به احترامت گریستند

 

بخند

 

بخند

 

بر این ساده گم شده در صمیمیت کودکیش بخند

 

بر این وا مانده در حسرت سادگی روستائیش بخند

 

وبر این عاشق هزار ساله بخند

 

اصلا بانو

 

همین خنده های توست

 

که مرا شاعر

 

غزل های بی واژه کرده است

 

باور نداری

 

پس کمی دست به روی نبض عریان چشمانت بکش

 

اگر تر شده بود

 

برای شادی روح تمام گل های پژمرده

 

فاتحه ای بخوان