قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥

یادت می آید بانو

سر آن کوچه آشتی کنان ،کنار درخت اقاقی

دلم را جا گذاشتم و رفتم

نه تو بودی و نه رد پایت

باران همه را شسته بود

و من

بی چتر

خیس از گریه های دلتنگی بودم

جرمم تنها عاشقی بود

و

حکمم

تنهایی

خانه هم حجم بوی تو را داشت

وقتی رسیدم

و تمام گنجه ها

و حتی آن تک صندلی لهستانی نیز

تو را بیادم می آورد

نشستم

گریستم

و باز این بغض لعنتی ترکم نکرد

من، محکوم عشق تو

در چهار دیواری زندانی بنام خانه

خیره به قاب عکس و آن فنجان ماندم

اما تو نیامدی

یادت بماند بانو