قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩

نه پای رفتنم هست

و نه جرائت ماندن

انگار کابوس می بینم

وبیداری تنها آرزوی من است

دنیا وهم است

خیال است

ماندن در تکرار واژه های بیهوده است

و من نیز

نه رویایی خوش دارم

ونه

کابوس رهایم می کند

دنیا یک رویایی تمام ناشدنی است

یک هجوم سایه هاست

و یک تکرار بیهوده بودن است

بیگانه باهم

با نگاه هم

و افکار هم

و بیهوده در کنار هم

دنیا خوابی آشفته است

انگار رودی خروشان است

ومن غرق در آنم

بی هیچ جان پناهی

حالا این کابوس ابدی رهایم نمی کند

گنگ گنگم

لکنت در جانم خانه کرده است

کلمات تهوع تکرارند

و ذهنی آشفته

و یک آرزو برای

بیداری ابدی




کلمات کلیدی :دنیا و کلمات کلیدی :تهوع




نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸

صورتک

 

من نه شما را می شناسم و نه آوایتان را

ونه عشقتان را

سالهاست که دیده ام

آدمیانی که بهم سلام می دهند

همدیگر را می بوسند

ودر خیالشان عشق را مسموم می کنند

وباز دهان هم را برای دروغ می بویند

نگوئید من از دیار مردگان آمده ام

نه

همین حوالی شمایم

کنار دستتان

وقتی که به دروغ دستانم را با عشق  لمس می کنید

ویا راه دوری نرویم

وقتی زمزمه می کنید که :من تو را دوست دارم

من سالهاست که به سایه ها خو کرده ام

سایه هایی که در بستر شهوانیشان بارها و بارها زاده می شوند

و باز فردا

صورتک معصومشان به فکر بستری دیگر است برای شبشان

نه

من دیگر باور نمی کنم

که عشق در نگاهی جاری شود.

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :صورتک و کلمات کلیدی :بستر و کلمات کلیدی :دهان




نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤

عشق چشمان توست

وقتی که می گریی

برای کسی که دوستش داشتی و حالا نیست

عشق دستان توست

وقتی که تنهاست

در لمس دستانی که دستانت را دوست می داشت

عشق لب های توست

وقتی که تشنه بوسه است

بوسه ی لب هایی که عاشقانه ترین واژگان را برایت می سرود

عشق حس غریبی و تنهایی توست

وقتی که آغوشی را پیدا نخواهی کرد

تا لحظه ای ؛ تنها لحظه ای بیاسایی

عشق خیره شدن به جاده بی انتهایی است

وقتی که می دانی

دیگر مسافری از آن نخواهد گذشت

و عشق

لحظه ی تو

بی من است

وقتی که می خواهیم

و نیستم

 

 

 




کلمات کلیدی :لبهای تو و کلمات کلیدی :لحظه ای




نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳

برای بانوی همیشه مهربانم

 

 من از مرگ نمی هراسم

 

من از مرگ نمی هراسم

این را خوب می دانی بانو

نه از مرگ و نه از رها شدن از این تن

من از بی تو بودن می ترسم بانو

تو که نباشی ،مرگ همین حوالی ست

تو که نباشی ،چه کسی این تن خسته را نوازش می کند

حالا گیرم مرگ هم آمد

تو که نباشی مرگ قاصد خوشی ست برای لحظات تنهایم

من ، این وا نهاده در خیل آدمیان شهوت زده

من ،من تنها در میان خیل تن ها

به مرگ نمی اندیشم ،وقتی دستانت سایه بان سر تب دار من است

به مرگ نمی اندیشم

 

وقتی تو،با نگاهت حلاوت باران را به من می بخشی

 

بانو

ساده بگویمت ، این دلتنگی نه بهانه توست،که برای توست

این آشفتگی برای موهای رهای توست

که جانم را به بند کشیده است

بانو

 ای تعبیر خوابهای تمام سالهایم

بانو

ای حکایت عاشقانه ی دیدار پروانه ها در یک صبح بهاری

بانو

ای آمده در نگاه منتظرم

 

من به مرگ نمی اندیشم

 

حتی اگر در جانم لانه کرده باشد

 

به تو می اندیشم

به تو ای تبسم آشنای همیشگی

به تو ای لمس مهربانی و تکلم بی قراری در یک بغض نگران

و خوب می دانم

اگر چه مرگ آشناست

اما

در آغوش تو ،حلاوتی دیگر دارد ملاقاتش

 

 

 




کلمات کلیدی :از مرگ نمی هراسم و کلمات کلیدی :مرگ و کلمات کلیدی :بانو