قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

تنها یک واژه

 

بیهوده یکدیگر را می آزاریم

 

و بعد

 

تنها می شویم و تنها می مانیم

 

این رنج ناخواسته

 

و این بغض که می آید

 

تنها به تکلمی باز می شود

 

تنها به لبخندی

 

وبه سلامی

 

راه نه طولانی ست

 

و عمر نه بی نهایت

 

چشم بهم که می زنیم ایستگاه آخر است

 

و خیل مسافرانی که گیج از وحشت بیابانند

 

من اگر چه خاموشم

 

اما بدان تنها به یک واژه می اندیشم

 

واژه ای که دوباره لبخند را بر لبانمان سبز می کند

 

و دستانمان را بهم آشتی می دهد

 

دستانی که در ایستگاه آخر راه را نشانمان خواهد داد

 

و وحشت را از دلمان زدوده خواهد کرد

 

 

                                                

 

 




کلمات کلیدی :تنها یک واژه و کلمات کلیدی :ایستگاه آخر و کلمات کلیدی :دست




نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸

 

 

یک نفس پایانی

 

 

دیگر مرا بخاطر نخواهی آورد

 

و آرزوهایم که برای تو بود

 

دیگر دستانم دستانت را لمس نخواهد کرد

 

و این چشمانم نخواهد دید

 

کوچه بی من عبور عابران را خواهد دید

 

و سایه هایی که از هم گریزانند

 

لبانم به شکوه گشوده نخواهد شد

 

و صدایم نیز از این همه خاک عبور نخواهد کرد

 

بانوبه یاد  داشته باش

 

که گفته بودم

 

 میان ماندن و رفتن تنها یک نفس فاصله است

 

و من پایان این یک نفس را دیدم

 

وقتی که حجم خاک ،حجم مرا می پوشاند

 

و اشک نیز حجم صورت تورا

 

وقتی که به من می اندیشیدی

 

و چه  دیر هنگام اندیشیدی

                      

 

 

 

 




کلمات کلیدی :حجم خاک و کلمات کلیدی :بانو