قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱

بی انتهایی زمان

 

در خستگی روحم به تو می رسم

در شبی که بی من نیستی

نیلوفر وار در من می پیچی

و من چونان تشنه ای در تو غرق می شوم

و لبانم در عطشناکی عشق؛ چونان کویر تفتیده ای ست

در شبنم واژه گان لبان تو

شب تا بی انتهایی زمان امتداد می یابد

ومن و تو تا بی انتهایی خواستن  یگانه می شویم

آنگاه که تو سکوت را با سر انگشتانت بر پوستم می شکنی

من چونان فریادی در درون خود منفجر می شوم

آه ای نامیرا ترین لحظات

آه ای بی گفتگو در پس تکلم

مرا به چشمان آسمانیت بسپار

تا آن هنگام که   ابری از وجوت بر من سایه افکند

و بعد این تن خسته در آغوش تو

تا صبح خواب سبزه زاران را خواهد دید

و پس آنگاه

 صبح بر تن خسته من وتو خواهد تابید

 

                     

 

 




کلمات کلیدی :نامیرا و کلمات کلیدی :صبح




نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦

شعری از شاعر غزلها حسین منزوی از مجموعه کهربا و کافر

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

 که جز ملال نصیبی نمیبرید از من

 زمین سوخته ام نا امید و بی برکت

 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز

 در انتظار نفس های دیگرید از من

 خزان به قیمت جان جار می زنید اما

 بهار را به پشیزی نمی خرید از من

 شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه

 عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من

 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است

 به لب مباد که نامی بیاورید از من

 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی

 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟

 شما که قاصد صد شانه بر سریداز من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من

 شما که با غم من آشناترید از من

 

 

 




کلمات کلیدی :حسین منزوی