قاصدک اسیر باد

برای عاشقی فرصتی دیگر بباید



نویسنده : همایون _ن ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸

کی دیگه از نوشته های شل سیلور استاین)

 

آن وقچی

 

شب ها که تو خواب دراز می کشم

چند تا آن وقچی آرام آرام می خزند تو گوشم.

بعد شروع می کنن به ضرب گرفتن و رقصیدن

و یه ترانه قدیمی را با هم دم می گیرند:

اگه درسهایم را یاد نگیرم , آن وقچی؟

اگه کتکم بزنند, آن وقچی؟

اگه استخر ها را تعطیل کنند , آن وقچی؟

اگه تو غذایم زهر بریزند, آن وقچی؟

اگه گریه ام بگیره, آن وقچی؟

اگه مریض بشم وبمیرم, آن وقچی؟

اگه در امتحان رفوزه بشم, آن وقچی؟

اگه رو سرم موی سبز در بیاد, آن وقچی؟

اگه هیچکی من و دوست نداشته باشه, آن وقچی؟

اگه صاعقه به من بزنه, آن وقچی؟

اگه قدم بلند نشه, آن وقچی؟

اگه سرم کوچک بشه, آن وقچی؟

اگه ماهی ها به طعمه گاز نزنند, آن وقچی؟

اگه بادبادکم راباد پاره کنه, آن وقچی؟

اگه جنگ شروع بشه, آن وقچی؟

اگه بابا ومامان از هم جدا بشن, آن وقچی؟

اگه اتوبوس دیر بیاد , آن وقچی؟

اگه دندان هام کج بشن, آن وقچی؟

اگه شلوارم جر بخوره, آن وقچی؟

اگه هیچ وقت رقص یاد نگیرم, آن وقچی؟

بعد یواش یواش همه شان آرام می گیرند وساکت می شوند

اما.....اگه کابوس آن وقچی از نو شروع بشه

                                          

                                                آن وقچی؟!

 

 

 

 

 

                             








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧


مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج دور

در زمستانی غبار آلود و دور

تا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها دیروزها

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد 

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد ودرد     

خاک می خواند مرا هر دم به خویش 

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقان نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای

تار مویی نقش دستی  شانه ای

 

     فروغ فرخزاد

 




کلمات کلیدی :فروغ فرخزاد و کلمات کلیدی :مرگ من روزی فرا خواهد رسید




نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم :

نخست ، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.

دوم ، آن گاه که در برابر از پا افتادگان ، می پرید. 

سوم ، آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید. 

چهارم ، آن گاه که گناهی مرتکب شد و با بادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند ، خود را دلداری داد. 

پنجم ، آن گاه که از ناچاری ، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست. 

ششم ، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب های خودش بود. 

هفتم ، آن گاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

جبران خلیل جبران

                                                              








نویسنده : همایون _ن ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥

اینم قشنگه ، از جناب  مرحوم شل سیلور استاین

 




کلمات کلیدی :شل سیلور استاین