(آیات عاشقی)
من کارم تلاوت آیات عاشقی بود
من کارم چیدن رویا از گیسوان تو بود
همان جایی که بادبا موهای تو عشق بازی می کرد
من کارم ذکر قنوت در چمشمان همیشه غمگین توبود
و سجده هایم رابطه ای هندسی با دل مغموم تو داشت
من کارم کاشتن یک مشت بذر تکلم در بغض باز نشده توبود
خنده دار است
از صبح تا شامگاهان هی رج به این دل بی قرار می زدم
هی نقش ترنج در صفحه شطرنج چشمانت می زدم
تا سربازانم مغلوب رخ تو نشوند
اما بیهوده بود
شب که می شد باز ستاره از دل خونین من می چکید
باز ذکر امن یجیب در دور انگشتان من سماع می گرفت
و باز من بودم ویک تنهایی بی قرار
یادت می آید
من آسمان را به مهمانی چشمان تو آورده بود
در یک روز بهاری
و بعد تو را به یک جرعه صمیمیت و یک لقمه عشق در سفره محبتم دعوت کرده بودم
تو اما شادی را مهمان نبودی
و شادی مهمان ذکر لبهای من بود
که بوسیدم تو را
حالا دیگر یک فوج مجنون در چشمان من رژه می رفت
و تمام زنان این دیار نامشان لیلی بود
و من
باز بدنبال کاسه ای شکسته در حوالی قبیله بودم
که باد نامش را از ذهنهای این دیار برده برد
و تو بودی و یک دنیا نذر
و تو بودی و سجده ی اطلسی ها رو به سوی نگاهت
یادت می آید
عاشق که شدیم
نه باران بود
نه اشک
من بودم و تو
و خلوتی عاشقانه
و پایان سوره یاس
نکنه چشات بباره
واسه روزی که نباشم
نکنه غصه بگیری
توی دلتنگی بشینی
نکنه رو قاب عکسم گرد تنهایی بشینه
توی چشمای قشنگت نم اشک و غم بشینه
من اگر پیشت نباشم
یا تو رویای تو باشم
یا میون قاب عکسی روی دیوار تو باشم
یا برای قلب نازت تپش عشق تو باشم
می دونم که خوب می دونی
من برات همیشگیم
خوب من ای نازنینم
تنها تو راز مرا می فهمی
ای حرمت بی ادعا
تنها تو می فهمی این غصه ها را
وقتی بغض در گلویم می شکند
بانو
هر شب خیره به تو می خوابم
و صبح
با نگاه تو به خورشید سلام می دهم
تو،بانو آرزو
تو، صمیمیت جاری در ذهن خسته ام
و تو ای شفافت عشق
بانو
آسمانیم باتو
و بی تو
زمینی تنها
بانو
خوابهایم تصویر شفاف تو در کوچه های معصومیت کودکی ست
و زندگیم
جاری در دستان پر سخاوت توست
بانو
این کوچه هم روزی به پایان می رسد
و آن پروانه
و یا تنها گل سرخی که در دستان گل فروش خیابان است
ویا چه می دانم
رودی که جاری ست
وعمرم
اما عشق
و
معصویت بی تکلف تو
جاری ست
تا ته دنیا
تا آنسوی خیال من تو
بانو
عاشقانه می پرستمت
چونان کودکی ، مادرش را
و چونان مجنونی ،لیلیش را
بانو
بار دگر که باز گردم به دنیایت
تمام عالم را از تصویرت پر خواهم کرد
و در تمام کوهها نقش را حک خواهم کرد
چرا جاودانگی را از تو آموختم
من مرگ را به سخره گرفته ام و مرگ نیزمرا
انگار گلا دیاتور شده ام
ضربه آخر را کی می زند مرگ
من زجر می کشم وتو می خند ی
و وزیرت را حرکت می دهی
آری بزرگان اینگونه شطر نج بازی می کند
و من می دانم مات تو خواهم شد روزی
اما در آن روز خواهم خندید
چرا که سالهاست به مرگ می خندم
چون دوباره به دنیا باز خواهم گشت و شطرنجی دیگر را آغاز خواهم کرد
بانو
این تنهایی را باید بدور بیاندازم
این آشفتگی آسمان ذهنم را
و یا چه می دانم این بی تابی دل خسته ام را
بانو
واژگانم تاب اشکهایم را ندارد
و قلبم اسیری این هم بی تابی را
وقتی ،تنها تو را به نگاه بارانی بدرقه می کند
بانو
همین حوالی قلبم که در آن کوچه جا گذاشتم
شمعی را روشن می کنم
و برای تمام درختان باغ بی حصار زنانگی دعا می کنم
وبعد
امن یجیب اشکهایم را
بدرقه می کنم تا هم نفس باد
تا بی تابی بید مجنون
تا تشنگی مرغ حق
تا ته خط عاشقی
بانو
باور کن وقتی می گویم دوستت دارم
قلبم از تکرار واژگانش حظ می کند
تا می گویم دوستت دارم
دستم در تب دستان تو می سوزد
وقتی می گویم دوستت دارم بغض راه را به اشک نشان می
دهد
بانو
باور کن ،دوستت دارم
آنقدر که تمام این حوالی هم می دانند
که مردی
آنسوی دروغ
آنسوی شک
آنسوی نگاه شهوانی آدمیان
بانویی را دوست دارد

راه افتادم
تا برسم سر آن قرار
که می دانستم خالی از غبار عبور توست
راه افتادم
تا سر همان کوچه پر از قاصدک
تا سر خیال تمام درختان مجنون تبر زده
راه افتادم
تا چهار راه جنون
تا سه راهی شک
تا دوراهی وهم
تا خیابان یکطرفه عاشقی
من
در این حوالی بی تو
در این تنفس مسموم شهوانی آدمیان
در این بی کسی واژه های غریب
سالهاست تنهایم
من
سر آن پرچین غروب ندیده
کنار کاسه های لاجوردی لب پریده
ودر کنار کبوتری سر بریده
سالهاست که عزادارم
من
دشنام بی صدای زندگیم
وقتی
عشق در مسلخ بستر شهوانی
می میرد
پنجره را که باز می کنم
اطاق از عطر تو پر می شود
انگار همین حوالی ذهن منی
انگار ته آن ساحل
آنجا که مرز بین خیال و رویاست
تو کنار ساحلی
رد پایت
چشمانم را خیره بسوی تو می کند
ردی که بی رد پای من است
وچشمانم که تهی از پیکر توست
اطاق عطر تن تو را می گیرد
وقتی نامت را زمزمه می کنم
ولی تنم در تب بی توبودن می سوزد
من
کوچه های این دیار را
به یاد تو سالهاست
که یک به یک
هجی کرده ام
و رد تمام کوچ پرستو ها را
از آسمان ذهنم پاک کرده ام
مبادا که با رد کوچ تو
اشتباه کنم
ای پرنده عاشق
ای آسمانی ترین سرود
باز این زمینی
چشم به سوی افق کوچیدن تو دوخته است
تا شاید
نسیم
بوی تو را
از آن سوی آسمان برایم به ارمغان بیاورد
و تا آن روز
این پنجره باز است
بانو
آنقدر کلمات در گلویم بغض کرده اند
که می ترسم واژگان دلسرد شوند
آنقدر پنجره را بوئید ه ام
که دیگر هیچ کبوتری سراغم را نمی گیرد
و این کوچه
که تکرار قدم های من و توست
دیگر هیچ عابری را نمی شناسد
و باران
واشک
نمی دانم
کدامین اولین بار بارید
وقتی من عاشق شدم
و چشمانم را به رد تماس دست تو
بر گونه هایم بستم
بانو
این زندانی عاشق را
به تیر غضبت
محاکمه مکن
من ،معصوم ترین زندانی عالمم
چرا که جرمم
عاشق شدن به چشمانی بود که طروات باران را داشت
ومن
همان کویر تشنه بودم
عاشق که شدم
زندانی ابدی چشمانت شدم
حالا من عاشق زندانبانم بودم
به همین سادگی
آنقدر خط به دیوار ذهنم کشیده ام
که داستان تمامشان را می دانم
اولین خط
دیدار توبود
دوگیس بافته،شاخه گل شب بو در دست
و چشمانی که می خندید
چه کنم بانو
من فقط چشمانت را به یاد می آورم
ولی این خط مانده به آخرین خط
حکایت ناسروده ای ست
حکایت غضب در کلام
و شهد در نگاه است
ومن مست از شهد نگاهت
درد شلاق کلامت را به جان خریدم
و هیچ نگفتم
و گریستم
در خلوت خود
حالا این خط های دیوار ذهن زندانی تو
شکل نردبانی ست
که مرا به تو نزدیک می کند
به تویی
که نگهبان معصوم ترین زندانی عاشق عالمی
یادت بماند بانو
← صفحه بعد