دیگر تمام شد
دلدادی و افسون نگاه
وباد
که بر گیسوانت می پیچد
دیگر تمام شد
زمزمه ها و نوازش ها
اشک و عریانی چشمانمان در برابر هم
دیگر تمام شد
دویدن در کنار ساحل و گرم شدن در کنار هم
وگریه هایمان که بی امان بود
دیگر تمام شد
چای و غروب و مه
جنگل و سکوت و باران
خستگی و عطش و تمنا
دیگر تمام شد
به همین سادگی
دیگر توان گفتنم نیست
نه مرا و نه تمام عاشقان این دیاررا
بی پرده بگویمت بانو
عشق هم در این دیار فصلی شده است
و این فصل ، فصل قحطی عشق است
نوبرانه عشق را ندیدیم
و بعد چیزی که دیدیم رنگارنگی بنام عشق بود
سر کوچه ما مردی فریاد میزد "عشق به شرط چاقو"
و چقدر عشقش قرمز بود
و چه مزه آب می داد عشق مرد عشق فروش
همسایه ما هم از عشق می خواند
و چه صدای گوش خراشی دارد این همسایه
بانو
خسته ام
خسته ،بسان پیر مرد فال فروش سر خیابان
که تمام فال هایش به این بیت ختم میشد:
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

بی انتهایی زمان
در خستگی روحم به تو می رسم
در شبی که بی من نیستی
نیلوفر وار در من می پیچی
و من چونان تشنه ای در تو غرق می شوم
و لبانم در عطشناکی عشق؛ چونان کویر تفتیده ای ست
در شبنم واژه گان لبان تو
شب تا بی انتهایی زمان امتداد می یابد
ومن و تو تا بی انتهایی خواستن یگانه می شویم
آنگاه که تو سکوت را با سر انگشتانت بر پوستم می شکنی
من چونان فریادی در درون خود منفجر می شوم
آه ای نامیرا ترین لحظات
آه ای بی گفتگو در پس تکلم
مرا به چشمان آسمانیت بسپار
تا آن هنگام که ابری از وجوت بر من سایه افکند
و بعد این تن خسته در آغوش تو
تا صبح خواب سبزه زاران را خواهد دید
و پس آنگاه
صبح بر تن خسته من وتو خواهد تابید

شعری از شاعر غزلها حسین منزوی از مجموعه کهربا و کافر
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من که جز ملال نصیبی نمیبرید از من زمین سوخته ام نا امید و بی برکت که جز مراتع نفرت نمی چرید از من عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز در انتظار نفس های دیگرید از من خزان به قیمت جان جار می زنید اما بهار را به پشیزی نمی خرید از من شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من نه در تبری من نیز بیم رسوایی است به لب مباد که نامی بیاورید از من اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟ شما که قاصد صد شانه بر سریداز من برایتان چه بگویم زیاده بانوی من شما که با غم من آشناترید از من
شب با تنهایی خود می مانم
و بوی خوشی از پس پنجره مرا به خود می خواند.
آئینه سالهاست که تصویر مرا به خود ندیده است.
و این دیوارها که پر از قاب خالیست
و من که در میان ما مانده ام
ودر میان هذیان بی تو
تشنه یک بوی خوش از جنس توام
سالهاست که قابها را نظاره گرم
حالا من مانده در این شب بی تو
در شبی که تنها از آن سوی پنجره عبور زنی را می نگرم
ودلم را خوش کرده ام به عطر تن تو
که سالهاست حجم اتاقم را پر کرده است .

چشمانم را می گشایم و تو نیستی
باران که آمد تو رفتی
و من ماندم و چشمانی که می گریست
تمام شب به پنجره خیره بودم
و تنها مه در آنسوی پرچین انتظارم را می کشید
باران ،جنگل ،دریا
واژگان آشنای ما بودند
وخیالمان به وسعت آلاچیقی بود که در میان جنگل بود
و استکانی چای
وگاهی سیگاری که بیهوده در میان انگشتانم دود می شد
تنها یاران همیشگی ما بودند.
شب مفهوم یکی بودن من و تو بود
و صبح خلسه خوشی شب در وجودمان جاری بود
حالا ساعتهاست که باران می بارد
ورد پای تو انگار سالهاست از جاده محو شده است
اما رد خاطراتت در قلبم با هیچ بارانی شستشو نخواهد شد

برای اویی که میدانم روزی حجم دلتنگی مرا خواهد فهمید
عشق طراوت چشمان توست
وقتی که می گریی
برای من و یاد من
در زمانی که نیستم.
عشق دلتنگی توست
برای لمس دستانم
در هجوم دستان پر از شهوت آدمیان
عشق چشمان منتظر توست
برای تلاقی دیدارمان
در هجوم نگاههای خیس از حیوانیت آدمیان
عشق خود توی بی من است
در لحظه ای که
تنها خاطراتم برایت می ماند

یه شعر قشنگ از محمد علی بهمنی
با همه بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه میدانی ام؟
حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن، حرف بزن، سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها به کجا میکشی ام خوب من
ها نکشانی به پشیمانی ام

رویای خیس
دستانم را که می گشایم تنها گرمای تو بر بستر است
خواب بودم شاید که تو آمدی
آسمان هم بود
و دریا
ومن تو را دیدم بین آسمان و چشمانم
می خندیدی
وصدایت که به نسیم می مانست
و چشمانت که از حجم من پر بود
حالا من در تب دیدارت ثانیه ها را هجی می کنم
به شمارش بوسه هایت
ذهن را می کاوم
و لبخندت که تکاثر عشق بود در تنهائیم
مرا تا ابدیت عشق می برد
تا لحظات هم آغوشی بی گناه
تا دویدن زیر باران، بی بیم از خیس شدن
حال من مانده ام وبستری که گرمای تو دارد
و فضایی که عطر تو در آن جاری ست

(عیدانه)
آمده ام از سالهای دور
از هزاران هفت سین
هزاران سکه
هزاران ماهی
در شروع هبوط
درشروع آتش وعشق
و
درشروع من بی تو
تا کنار سفره هفت سین شما
نه
تا کنار قلبهایتان
امسال هم در کنارشمایم
اما نه در کنار قلبهایتان
بی هفت سین،بی ماهی وسکه
